دختر همیشه برای قهر نمی‌گوید: دیگر نمیخواهم ببینمت، یا با من تماس نگیر! 
گاهی می‌خواهد طرفش را بترساند.
اگر این‌ها را از دختری که دوستش داری شنیدی، یعنی برای دیدنش پافشاری کن، حرف بزن و قول بده که می‌توانی نگهش داری.
همه‌ی دخترها برای یک‌بار هم که شده، این‌ها را گفته‌اند، اگر مردها این را می‌فهمیدند، هیچ دختری برای همیشه نمی‌رفت.
نوشته شده در ۱۳٩٥/۳/۳ ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط : یاسمن | کلمات کلیدی :
  •    [نظرات ]

  • همه چیز برمیگردد به اولویت آدم‌ها.
    یکی آرزوهایش را اولویت قرار می‌دهد و می‌رود، دیگری کارش را و آن یکی تفریح خودش را. می‌خواهم بگویم هرکس هرچه را بیش‌تر دوست داشته باشد همّ و غم‌اش می‌شود همان! 
    اولویت چیزی نیست که فقط نوک زبان باشد، به عمل است؛ آدم وقتی چندبار با «نه»، «نمی‌شود» و بدقولی‌های مکرر -از سر بی‌حوصلگی- مواجه شد، باورِ اینکه آنقدرها که مهمی که اولویت باشی، چندان راحت نیست.
    نَقل «نمی‌توانم»ها نیست؛ حرف از «نمی‌خواهم»هاست در لباس «نمی‌توانم»ها. 
    آن‌وقت تو می‌مانی و خودت و خودت! و یک امید واهی؛ دل‌خوش‌کُنکی که برای خودت ساختی تا احساس تنهایی نکنی. می‌جنگی؛ اعتراض می‌کنی؛ تقلا میکنی. 
    اما بالاخره یک‌جا کم می‌آوری. 
    انتهای همه‌ی این‌ها سکوت است. سکوت به همراه نگاه سردی که منتظر روزهای خوب است... 
     
    نوشته شده در ۱۳٩٤/۱۱/۱۳ ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط : یاسمن | کلمات کلیدی :
  •    [نظرات ]

  • در زندگی لحظه‌هایی هست که وقتی یادشان می‌اُفتی، تهش می‌شود افسوس و حیف شد که...!
    مثل دونفره‌هایی که سر می‌چرخاندی تا استایل پشت رُل نشستن و نیم‌رخ چهره‌اش را ببینی که نگاهت کند و پیشانی‌ات را ببوسد.
    مثل قرص ماهی که در آسمان پیدایش می‌کردید و به هم نشانش می‌دادید و چشم در چشم هم می‌دوختید، آخر می‌گویند بعد از دیدن قرص ماه، روی کسی را که دوست داری باید نگاه کنی. 
    مثل بوی تَن کسی که دوستش داری و دلت می‌خواهد اُدکلنش را می‌ساختند و می‌خریدی.
    مثل تُن صدایی که به حرفش می‌کشاندی تا هی حرف بزند و بی‌توجه به صحبتش، با آوای کلامش مست شوی. 
    مثل امیدی که ذره ذره نابود شد؛ آدم است دیگر، حق دارد! وقتی امیدوار باشد دل می‌بندد، نقشه‌ی آینده‌ی بهتر را می‌کشد، ریسک می‌کند... 
    مثل خداحافظی‌ها. وقتی که هی دلت نمی‌آید بروی و می‌گویی: برو! دیگه خداحافظ...؛ دیگه واقعاً خداحافظ...!
    نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٠/۱٢ ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط : یاسمن | کلمات کلیدی :
  •    [نظرات ]

  • یه وقتایی آهنگ‌ها آدم رو شکنجه میکنن
    اون‌هایی که تنها و تو غم گوش دادی بیشتر میتونن نابودت کنن تا اون‌هایی که باهاشون خاطره مشترک داری
    یه آهنگ‌هایی هستن که بعد از شاید چندین ماه اتفاقی پلی بشن
    نه می‌تونی استوپشون کنی نه تحمل داری گوش بدی
    گوش می‌دی و پرپر می‌شی... 
    روزای غمگین و تنهاییِ خودت رو می‌آرن جلو چشمت
    که چقدر قدم زدی و گوششون دادی و قدم زدی و قدم زدی و قدم زدی...
    پاهات رو زمین، اینجا قدم میزد
    اما ذهنت، یه جا دیگه سیر می‌کرد
    توی یه مکان دیگه، یه زمان دیگه...
    انقدر خاطراتت پررنگ بودن که انگار زندگیشون می‌کردی
    دوباره و دوباره....
    جوری که که انگار ساکن اون روزهایی...
    ساکن پاییز...
    همیشه به آدم‌هایی که می‌تونن حرف دلشون رو بیارن رو کاغذ حسودیم می‌شده و غبطه می‌خوردم...
    روزهایی که از خودت بریدی، تو یه کافه می‌شینی و دوستت می‌خونه و تو اشک می‌ریزی
    از این خیابونا هروقت رد می‌شم، دیوونه‌تر می‌شم بی‌حد و اندازه
    روزهایی که تو خیابون راه می‌ری و اشک می‌ریزی و فریاد می‌زنی و پابه‌پات گریه می‌کنه....
    روزهایی که دوستت نیست 
    تنها 
    پای پیاده می‌ری بام
    می‌ری بالا و بالا و بالاتر
    قدم می‌زنی
    سرگیجه
    ترس از ارتفاع
    اما ادامه می‌دی 
    می‌ری روی نیمکتی که بیش‌ترین فاصله رو از آدم‌ها داره می‌شینی
    و به منظره‌ی شهر خیره می‌شی
    شاید یه آهنگ هم پلی کنی
    احتمالا امید نعمتی
    تنها چیزی که همیشه اونجاست یه درخت تنهاست و یه گربه ی سیاه
    که می‌شینه با تو 
    به شهر نگاه میکنه
    هرازگاهی برمی‌گرده ببینه هستی 
    و باز مشغول نگاه کردن شهر می‌شه
    تهران خالیِ تنها
    تهران دود و دلتنگی 
    خفگی
    احتمالا دود بتونه آرومت کنه
    به هرچیزی دست انداختی تا آرامشت برگرده
    هیچی اثر نداشته
    فکرش مث خوره به جونت می‌افته
    سیگار...
    سیگار...
    می‌گن میچسبه
    شاید واقعا خوب باشه
    آرومت کنه
    یه نخ می‌خری روشن می‌کنی 
    پک اول
    سرفه
    سوزش چشم
    تلخیییی
    پک دوم
    نه....
    کار من نیست
    برا اروم کردن من خیلی لاغر و نحیفه
    خاموشش می‌کنی
    گربه هم‌چنان بهت نگاه می‌کنه 
    کیکی رو که خریدی و نتونستی بخوری رو می‌دی به اون
    می‌آد می‌خوره 
    و می‌ره 
    باز تو می‌مونی و درختی که فقط شاخه‌ش معلومه 
    و نمای تهران
    اگه مه و دود نباشه و خوش شانس باشی 
    می‌تونی برج میلاد رو ببینی
    دلت بلندی میخواد 
    سکوت
    اَه چقدر صدای خنده‌شون بلنده
    انقدر تنها و بی‌پناه برای خودت نشستی
    که انگار کسی نمی‌بینتت 
    و کسی اذیتت نمی‌کنه
    سردِ سرد
    با نفس‌های فاصله‌دار و عمیق
    دیگه بسه
    انگار بلندی و اوج جای تو نیست
    برمی‌گردی پایین
    فرو می‌ری تو خودت
    و غرق می‌شی تو افکارت
    باز قدم ‌می‌زنی و
    قدم می‌زنی و
    قدم می‌زنی....
    یاسی | تیرماه نود و چهار 
    نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۱۸ ساعت ٦:٤٦ ‎ق.ظ توسط : یاسمن | کلمات کلیدی :
  •    [نظرات ]

  • شانزده ساله بودم که جوجه‌ی سخن‌گویی وارد خانه‌ی ما و هم اتاقیِ من شد. دقیق خاطرم نیست که چرا، اما اسمش را گذاشتیم فندق! اصلا بگذارید از این‌جا شروع کنم که چرا این طوطی شد دوست من. خیلی ساده! چون درخانه تنها بودم! نه خواهری بود، نه برادری! نمی‌دانم تجربه‌ی دوست اهلی خانگی را دارید یا نه، اما فندق عضوی از خانواده‌ی ما شد. دیگر چهار نفر بودیم، فندق حرف می‌زد، پرواز می‌کرد و حتی می‌رقصید. فندقکم تا نوزده سالگی‌ام با من بود تا وقتی که دانشگاه قبول شدم. روزهایی بود که صبح می‌رفتم و شب برمی‌گشتم و فندق خانه تنها می‌ماند. ترسیدم! آخر می‌دانید جوجه کاسکوها خیلی حساس و اجتماعی هستند. ترسیدم که تنهایی و سکوت خانه افسرده‌اش کند. حتی هنوز هم فکر می‌کنم تنها ماندنش در خانه کم از جنایت نداشت. آذرماه پارسال بود که رفت! خودم با دست خودم بدرقه‌اش کردم! لحظه‌ی متاثرکننده‌ای بود، دوست داشتم بماند، دوستم باشد، اما برای خودش بهتر بود که برود. بعد از رفتنش همه چیز را تغییر دادم که نگاهم به جای خالی‌اش نیافتد، اما مگر می‌شود دوستی که لحظه به لحظه‌ی عمری را باهم گذراندید، فراموش کرد؟ شاید فقط دیگر به او کمتر فکر کنم ولی فراموشی؟ محال است! بالاخره دل است دیگر، کسی جاخوش کند، می‌ماند، حتی اگر خودش نباشد. آخر وقتی کسی را دوست داری، راحتی و خوشی او برایت اولویت دارد، حتی نسبت به خودت!

    نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/٢٤ ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ توسط : یاسمن | کلمات کلیدی :
  •    [نظرات ]

  • چهره‌های آشنایی که زمانی دوست‌داشتنی‌ترین‌هایم بودند و هنوز هم خاطرات خوبشان گوشه‌ی ذهنم پررنگ است، چهره‌ای نه چندان غریبه که تک تک اجزا و نگاهش به روزهایی می‌بَرَدَم که به خوشی‌های کوچک مستانه می‌خندیدیم و با فراغِ خیال خیابان‌های شهر را زیر پایمان می‌گذاشتیم. آخر می‌دانید، جای جای این شهر لعنتی را خاطره کردیم!
    نمی‌دانید چه روزهایی را گذراندیم، من از دلم گفتم و او چشمانش خیس اشک شد، او می‌گفت و من می‌گریستم. قدم می‌زدیم پا به پای هم، دست در دست هم. دوستانی از خواهر و برادر نزدیک‌تر. وقتی که چاله‌های پیاده‌روهای مرکزشهر پیش رویمان بود، دستم را می‌گرفت و تکیه گاهم می‌شد. بی‌برنامه‌ی قبلی، زنگ می‌زد: پاتوق همیشگی! یک ساعت بعد میدان انقلاب بودیم. بی‌هدف قدم می‌زدیم، می‌خندیدیم، گریه می‌کردیم، با نگاه حرف می‌زدیم و سر از پیراشکی خسروی و بهارترافیک درمی‌آوردیم. انقلاب‌گردی‌مان خود ماجرایی بود. قدم به قدم پیاده‌روها ما را می‌شناسند، حرف‌ها، نگاه‌ها، سبدها، کتاب‌شعر‌فروشیِ پاساژ فروزنده...
    در ظهرهای خلوت خیابان و ساندویچ بندری خیابان دوازده فروردین، بین هیاهو و هرج و مرج مردم و چهره‌های روزمره و شاید آشنا، روزهای گرم تابستان و شب‌های سرد زمستان، صدهابار میدان انقلاب تا چارراه ولیعصر را رفتیم و برگشتیم.
    شاید وقتی تنها قدم می‌زنم، فقط سنگ‌فرش‌های خیابان انقلاب معنی لبخند یا آه‌های از ته دل مرا بفهمند.
    هرروز که با این خیابان لعنتی روبه‌رو می‌شوم گویی با من سر جنگ دارد؛ در گوشه گوشه‌ی ذهنم کَندوکاو می‌کند و روزهای دور و خوبم را یادآور می‌شود. یادت هست آن روز در آن کتاب فروشی؟ آن روزی که مقابل عابر بانک پیامک‌هایش را می‌خواند؟ سبدهایش را یادت هست؟ راستی، هنوز هم آن سبدهای کاغذی دست‌ساز را دارم؛ برای دختر گلم...
    روز آخر اما، نه نگاه گرمی بود نه سَبَدی! می‌خندیدم ولی ناگهان ورق برگشت، حرفمان شد، اما این بار مثل همیشه نبود، گویی مدتی بود که برای هم تمام شده بودیم. این را می‌دانستیم، از حرف‌ها و بگومگوهای اخیر می‌شد فهمید اما نمی‌توانستیم یا شاید نمی‌خواستیم باورش کنیم. خیلی عجیب اما به سرعت همه چیز تمام شد. نه دختری بود نه پدری، تنها چیزی که باقی ماند یک فرندِ بلاک شده، حرف‌های در گلو مانده و عکس‌های دسته جمعی و دونفره‌ای بود که هیچ‌کس حتی خودش نداردشان.
    چهره‌ی آشنایی که اکنون مثل زمستانی است که قول داد بعد از تنها شدنم، از بهار برایم زیباترش کند اما همان روزها ناپدید شد. شاید از همان روزهایی که عهدش را شکست ذره ذره تمام شد...
    اکنون همه‌ی آن روزها گذشت، نمی‌دانم حافظه‌اش هم مثل دلش زمستانی شد یا نه، اما من و سنگ‌فرش‌های خیابان انقلاب خاطرات خوب را برای همیشه نگه می‌داریم. با اینکه هیچ‌وقت آن حس‌ها تکرار نخواهند شد، حتی با اینکه رفیق نیمه راه شد، باز هم دل لعنتی‌ام آرزوی خوشی‌اش را دارد هرچند که دیگر نمی‌خواهم ببینم‌اش!
    نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/۱٠ ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط : یاسمن | کلمات کلیدی :
  •    [نظرات ]

  • ملتی هستیم که به وجه امری جملات علاقه داریم ، بی قید و شرط!

    پاسخ کیه؟ باز کن است!

    نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱٦ ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط : یاسمن | کلمات کلیدی : زیر زمین دل
  •    [نظرات ]

  • مرگ، درد نیست که از هر طرف درد شود 

    مرگ، از انتها به ابتدا ، خورشیدوار دل را گرم می کند ...

    نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۸ ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط : یاسمن | کلمات کلیدی :
  •    [نظرات ]

  • « مطالب قدیمی‌تر