همه چیز برمیگردد به اولویت آدم‌ها.
یکی آرزوهایش را اولویت قرار می‌دهد و می‌رود، دیگری کارش را و آن یکی تفریح خودش را. می‌خواهم بگویم هرکس هرچه را بیش‌تر دوست داشته باشد همّ و غم‌اش می‌شود همان! 
اولویت چیزی نیست که فقط نوک زبان باشد، به عمل است؛ آدم وقتی چندبار با «نه»، «نمی‌شود» و بدقولی‌های مکرر -از سر بی‌حوصلگی- مواجه شد، باورِ اینکه آنقدرها که مهمی که اولویت باشی، چندان راحت نیست.
نَقل «نمی‌توانم»ها نیست؛ حرف از «نمی‌خواهم»هاست در لباس «نمی‌توانم»ها. 
آن‌وقت تو می‌مانی و خودت و خودت! و یک امید واهی؛ دل‌خوش‌کُنکی که برای خودت ساختی تا احساس تنهایی نکنی. می‌جنگی؛ اعتراض می‌کنی؛ تقلا میکنی. 
اما بالاخره یک‌جا کم می‌آوری. 
انتهای همه‌ی این‌ها سکوت است. سکوت به همراه نگاه سردی که منتظر روزهای خوب است... 
 
نوشته شده در ۱۳٩٤/۱۱/۱۳ ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط : یاسمن | کلمات کلیدی :
  •    [نظرات ]