یه وقتایی آهنگ‌ها آدم رو شکنجه میکنن
اون‌هایی که تنها و تو غم گوش دادی بیشتر میتونن نابودت کنن تا اون‌هایی که باهاشون خاطره مشترک داری
یه آهنگ‌هایی هستن که بعد از شاید چندین ماه اتفاقی پلی بشن
نه می‌تونی استوپشون کنی نه تحمل داری گوش بدی
گوش می‌دی و پرپر می‌شی... 
روزای غمگین و تنهاییِ خودت رو می‌آرن جلو چشمت
که چقدر قدم زدی و گوششون دادی و قدم زدی و قدم زدی و قدم زدی...
پاهات رو زمین، اینجا قدم میزد
اما ذهنت، یه جا دیگه سیر می‌کرد
توی یه مکان دیگه، یه زمان دیگه...
انقدر خاطراتت پررنگ بودن که انگار زندگیشون می‌کردی
دوباره و دوباره....
جوری که که انگار ساکن اون روزهایی...
ساکن پاییز...
همیشه به آدم‌هایی که می‌تونن حرف دلشون رو بیارن رو کاغذ حسودیم می‌شده و غبطه می‌خوردم...
روزهایی که از خودت بریدی، تو یه کافه می‌شینی و دوستت می‌خونه و تو اشک می‌ریزی
از این خیابونا هروقت رد می‌شم، دیوونه‌تر می‌شم بی‌حد و اندازه
روزهایی که تو خیابون راه می‌ری و اشک می‌ریزی و فریاد می‌زنی و پابه‌پات گریه می‌کنه....
روزهایی که دوستت نیست 
تنها 
پای پیاده می‌ری بام
می‌ری بالا و بالا و بالاتر
قدم می‌زنی
سرگیجه
ترس از ارتفاع
اما ادامه می‌دی 
می‌ری روی نیمکتی که بیش‌ترین فاصله رو از آدم‌ها داره می‌شینی
و به منظره‌ی شهر خیره می‌شی
شاید یه آهنگ هم پلی کنی
احتمالا امید نعمتی
تنها چیزی که همیشه اونجاست یه درخت تنهاست و یه گربه ی سیاه
که می‌شینه با تو 
به شهر نگاه میکنه
هرازگاهی برمی‌گرده ببینه هستی 
و باز مشغول نگاه کردن شهر می‌شه
تهران خالیِ تنها
تهران دود و دلتنگی 
خفگی
احتمالا دود بتونه آرومت کنه
به هرچیزی دست انداختی تا آرامشت برگرده
هیچی اثر نداشته
فکرش مث خوره به جونت می‌افته
سیگار...
سیگار...
می‌گن میچسبه
شاید واقعا خوب باشه
آرومت کنه
یه نخ می‌خری روشن می‌کنی 
پک اول
سرفه
سوزش چشم
تلخیییی
پک دوم
نه....
کار من نیست
برا اروم کردن من خیلی لاغر و نحیفه
خاموشش می‌کنی
گربه هم‌چنان بهت نگاه می‌کنه 
کیکی رو که خریدی و نتونستی بخوری رو می‌دی به اون
می‌آد می‌خوره 
و می‌ره 
باز تو می‌مونی و درختی که فقط شاخه‌ش معلومه 
و نمای تهران
اگه مه و دود نباشه و خوش شانس باشی 
می‌تونی برج میلاد رو ببینی
دلت بلندی میخواد 
سکوت
اَه چقدر صدای خنده‌شون بلنده
انقدر تنها و بی‌پناه برای خودت نشستی
که انگار کسی نمی‌بینتت 
و کسی اذیتت نمی‌کنه
سردِ سرد
با نفس‌های فاصله‌دار و عمیق
دیگه بسه
انگار بلندی و اوج جای تو نیست
برمی‌گردی پایین
فرو می‌ری تو خودت
و غرق می‌شی تو افکارت
باز قدم ‌می‌زنی و
قدم می‌زنی و
قدم می‌زنی....
یاسی | تیرماه نود و چهار 
نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۱۸ ساعت ٦:٤٦ ‎ق.ظ توسط : یاسمن | کلمات کلیدی :
  •    [نظرات ]