فندق
       

 

شانزده ساله بودم که جوجه‌ی سخن‌گویی وارد خانه‌ی ما و هم اتاقیِ من شد. دقیق خاطرم نیست که چرا، اما اسمش را گذاشتیم فندق! اصلا بگذارید از این‌جا شروع کنم که چرا این طوطی شد دوست من. خیلی ساده! چون درخانه تنها بودم! نه خواهری بود، نه برادری! نمی‌دانم تجربه‌ی دوست اهلی خانگی را دارید یا نه، اما فندق عضوی از خانواده‌ی ما شد. دیگر چهار نفر بودیم، فندق حرف می‌زد، پرواز می‌کرد و حتی می‌رقصید. فندقکم تا نوزده سالگی‌ام با من بود تا وقتی که دانشگاه قبول شدم. روزهایی بود که صبح می‌رفتم و شب برمی‌گشتم و فندق خانه تنها می‌ماند. ترسیدم! آخر می‌دانید جوجه کاسکوها خیلی حساس و اجتماعی هستند. ترسیدم که تنهایی و سکوت خانه افسرده‌اش کند. حتی هنوز هم فکر می‌کنم تنها ماندنش در خانه کم از جنایت نداشت. آذرماه پارسال بود که رفت! خودم با دست خودم بدرقه‌اش کردم! لحظه‌ی متاثرکننده‌ای بود، دوست داشتم بماند، دوستم باشد، اما برای خودش بهتر بود که برود. بعد از رفتنش همه چیز را تغییر دادم که نگاهم به جای خالی‌اش نیافتد، اما مگر می‌شود دوستی که لحظه به لحظه‌ی عمری را باهم گذراندید، فراموش کرد؟ شاید فقط دیگر به او کمتر فکر کنم ولی فراموشی؟ محال است! بالاخره دل است دیگر، کسی جاخوش کند، می‌ماند، حتی اگر خودش نباشد. آخر وقتی کسی را دوست داری، راحتی و خوشی او برایت اولویت دارد، حتی نسبت به خودت!



:: کلمات کلیدی :

  نوشته شده توسط یاسمن در ۱۳٩۳/۱٠/٢٤

نظرات ()