غزلک
       

 

خاطرم هست که میخندیدم/لیک کسی را نه خبر از حالم

من میان غصه بودم اما/پندارهمه بودکه من بس شادم

من اسیر بودم ودل تنها بود/آمد و ز بند کرد مرا آزادم

مژده میداد که گر صبرکنم در سختی/عشق آید وباز آورد آرامم

چه خوش لبخندی بودآنروز/که میخندیم و گریان بود چشمانم

دلم گرم شد و پی بردم/که میان همه ی دوستانم

یک نفر بود که فهمید مرا/پس از آن با همه ی جان و تنم خندانم

خاطراتی کوچک و شیرین/وای من گر بروند از یادم

اکنون  پسرک غمگین است/لیک برآید هیچ ز دستانم

حال دل او کوچ کرده ست هیچ آباد/کاش بازآید و بازآورد تابستانم

گهی لبخند دارد بر لبش اما/نرگسش چون ابر بارانم

دلم میگیرد از بغضش/روان است سیل اشکانم

خدایا کی شود آرام؟/که پایان گیرد این ماتم!



:: کلمات کلیدی : غزلک

  نوشته شده توسط یاسمن در ۱۳٩۱/٩/٩

نظرات ()