پنبه

من با نگاهم عشق میرشتم

و تو با شِکن ابرویت همه را پنبه میکردی!

چه خوب دوختی لباس تنهایی مرا!

/ 5 نظر / 9 بازدید
میلاد

این خیلی خوب شده نسبت به کارهای قبلی‌ت. آفرین.

اروبوی

زیبا مینویسی یاسمن جان گاهی که اینجا رو میخونم احساس آرامش میکنم.[لبخند]

shirin

در جمع هستی و با جمع نیستی هزاران دوست داری و باز تنهایی چه داستان عجیبی است روزگار آدمها آنقدر زخمت زده اند که در برابر امواج سراسر عشقی که احاطه ات کرده اند لباسی آهنین بر تن کرده ای و با سِپری مستحکم در برابر همگی ایستاده ای عشق ها را میبینی و در برابرشان مجبور به سکوتی فوران عشق در وجودت را مشاهده میکنی و دهان خود را محکم با دست میبندی فقط باید بر اسبی وحشی سوار شوی و بتازی به نا کجا آبادی که در آن بشود این دل اسیر شده در قفس ترس را رها کرد و در آسمان به پرواز درآورد... چه مینویسم ؟! خودم هم نمیدانم.....یاسمن مهربونم قلمت شیوا ونوشته هات پراز احساسه مرسی نازنینم

آمد

و افسوس لباس تنهايي را نيز بر تنمان دريد ....